محمد بن حسين البيهقي

395

تاريخ بيهقى ( فارسي )

[ آغاز مجلد هفتم ] ذكر خروج الامير مسعود ، رضى اللّه عنه من بلخ الى غزنين 1 در آخر مجلّد ششم بگفته‌ام كه امير غرّهء 2 ماه جمادى الاولى سنهء اثنتين و عشرين و أربعمائة 3 از باغ به كوشك در عبد الاعلى بازآمد و فرمود تا آنچه مانده است از كارها ببايد ساخت كه درين هفته سوى غزنين خواهد رفت ، و همه كارها بساختند . چون قصد رفتن كرد ، خواجه احمد حسن را گفت : ترا يك هفته ببلخ ببايد بود كه از هر جنسى مردم ببلخ مانده است از عمّال 4 و قضاة و شحنهء 5 شهرها و متظلّمان ، تا سخن ايشان بشنوى و همگنان را بازگردانى ، پس به بغلان 6 بما پيوندى كه ما در راه سمنگان 7 و هر جايى چندى بصيد و شراب مشغول خواهيم شد . گفت : فرمان بردارم ولى با من دبيرى بايد از ديوان رسالت تا اگر خداوند آنچه فرمايد ، نبشته آيد 8 ؛ و خازنى 9 كه كسى را اگر خلعتى بايد داد ، بدهد . امير گفت : نيك آمد ، بونصر مشكان را بگوى تا دبيرى نامزد كند ، و از خازنان كسى بايستاند با درم و دينار و جامه تا آنچه خواجه صواب بيند ، مثال مىدهد ؛ و چنان سازد كه در روزى ده 10 از همه شغلها فارغ شود و به بغلان بما رسد . استادم بونصر مرا كه بو الفضلم نامزد كرد ، و خازنى نامزد شد به ابو الحسن قريش دبير خزانه . اين بو الحسن دبيرى بود بس كافى و سامانيان را خدمت كرده 11 و در خزانه‌هاى ايشان به بخارا بوده و خواجه بو العباس اسفراينى وزير او را با خويشتن آورده ، و امير محمود به روى اعتماد تمام داشت . و او را دو شاگرد بود يكى از آن [ دو ] على عبد الجليل پسر عمّ بو الحسن عبد الجليل . همگان رفته‌اند ، رحمهم اللّه ،